شعر

اشعار عاشقانه سهراب سپهری

در این پست اشعار عاشقانه سهراب سپهری از معدود شاعران ایران که شعرهایش به زبان های مختلف مثل انگلیسی و ایتالیایی ترجمه شده است، تهیه شده است .

شعر کوتاه سهراب سپهری

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود

****

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است:

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

****

شاخه‌ها پژمرده است.

سنگ‌ها افسرده است.

رود می‌نالد.

جغد می‌خواند.

غم بیاویخته با رنگ غروب.

می‌تراود ز لبم قصه سرد

دلم افسرده در این تنگ غروب.

شاخه ها پژمرده است. سنگ ها افسرده است. رود می‌نالد. جغد می‌خواند. غم بیاویخته با رنگ غروب. می‌تراود ز لبم قصه سرد: دلم افسرده در این تنگ غروب.

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه عشق تر است

اشعار معروف سهراب سپهری

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

****

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست

آب در یک قدمی است

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است عاشقانه سهراب سپهری

من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم‌ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

****

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار کفتری می خورد آب

یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید

یا در آبادی کوزه ای پر می گردد، آب را گل نکنیم

شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی

اشعار عاشقانه دلنواز سهراب سپهری

مادرم صبحی می گفت:‌ موسم دلگیری است

من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست

****

شب بود و چراغک بود.

شیطان، تنها، تک بود.

باد آمده بود، باران زده بود: شب تر، گل ها پرپر.

بویی نه براه.

ناگاه

آیینه رود، نقش غمی بنمود: شیطان لب آب.

خاک سایه در خواب.

زمزمه ای می مرد.ذبادی می رفت، رازی می برد

****

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

به سراغ من اگر می‌آیید
پشت هیچستانم،پشت هیچستان جایی است
و پشت هیچستان رگ‌های هوا پر قاصدهایی است
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

****

زندگی خالی نیست

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

اشعار عاشقانه مفهومی از سهراب سپهری

من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست

من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت پرم از راه، از پل، از رود، از موج پرم از سایه برگی در آب چه درونم تنهاست عاشقانه سهراب سپهری

آدمیزاد طومار طولانی انتظار است
ای پرنده ولی تو
خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی!

****

زندگی، شاید،
شعر پدرم بود که خواند

چایِ مادر که مرا گرم نمود
نانِ خواهر که به ماهی ها داد

زندگی، شاید
لبخندیست که دریغش کردیم

****

کجاست
جای رسیدن و
پهن کردن یک فرش و
بی خیال نشستن

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن

و من
در طلوع گل یاسی
از پشت انگشت‌های تو
بیدار خواهم شد

اشعار عاشقانه غمگین سهراب سپهری

کنار تو تنهاتر شده‌ام
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است
از من تا من تو گسترده‌ای
به راز پرستش پیوستم
از تو به راه افتادم
به جلوه ی رنج رسیدم
و با این همه‌ای شفاف
و با این همه ای شگرف
مرا راهی از تو به در نیست
زمین باران را صدا می زند
من تو را

****

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می‌خواند.

****

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

****

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم

****

زندگی فهم نفهمیدن‌ هاست
آسمان نور خدا عشق سعادت
با ماست
در نبندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است

اشعار عاشقانه خاص سهراب سپهری

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه‌ ام ؟

دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

به چه می‌اندیشى؟
نگرانى بیجاست
عشق اینجا و خدا هم اینجاست
لحظه‌ها را دریاب

****

زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کَسی
وَر نه هر خار و خَسی
زندگی کرده بَسی

****

و عشق سفر به روشنی اهتزار اشیاست
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند!

****

بیا ذوب کن
در کف دست من
جرم نورانی عشق را

اشعار سهراب سپهری درباره زندگی

زندگی حس غریبی است
که یک مرغ مهاجر دارد

****

زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد اشعار عاشقانه سهراب سپهری

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم،
آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم

****

لحظه‌ها را دریاب
زندگی در فردا نه
همین امروز است

****

زندگی سوت قطاری است
که در خواب پُلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه
از شیشهٔ مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی ماه،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

****

زندگی مجذور آیینه است! زندگی گل به توان ابدیت،
آری زندگی ضرب زمین در ضربان دل ها، زندگی هندسه ساده و یکسان نفس‌هاست

اشعار سهراب سپهری درباره دوست

دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!

****

دوست را
زیر باران باید دید

عشق را
زیر باران باید جست

****

خانه دوست کجاست؟
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت
کوچه باغی است
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی
دو قدم مانده به گل

دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد!

از بی کران تو می ترسم
ای دوست!!
موج نوازشی

اشعار بلند سهراب سپهری

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه، هیچ یک از مردم این آبادی

 به حباب نگران لب یک رود، قسم

 و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

 غصه هم، خواهد رفت

 آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند

 به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

 ساحت سینه، پذیرای چه کس خواهد بود

 غم که از راه رسید، در این سینه بر او باز مکن

 تا خدا، یک رگ گردن باقی است

 تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

***

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟

****

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا