شعر

غزل عاشقانه

از شعرای مورد علاقه ما ایرانیا غزل عاشقانه ست. ما در این صفحه برای شما زیباترین غزل های عاشقانه ی ایرانی ، معاصر و قدیمی رو فراهم کردیم. امیدواریم بخونید و لذت ببرید. شاد و موفق باشید.

غزل عاشقانه

عشق یعنی در میان صدهزاران مثنوی
بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند

****

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

****

این اشکِ چشمِ مرثیه‌بارانِ ابرهاست

باران، چکیده‌ی غم پنهان ابرهاست

 

این ناگهان شکستن بغض گلوی رعد

برقی از آتشی است که در جان ابرهاست

 

بر تنگدل تمام جهان تنگ می‌شود

سرتاسر آسمان، همه زندان ابرهاست

 

هرکآسمان‌تر است، غمش بی‌کران‌تر است

دریا، گواه اشک فراوان ابرهاست

 

ای زیستن! مساوی خود را گریستن

این اشک‌ها به پای تو تاوان ابرهاست

 

درد آن زمان که هستی بربادرفته است

جز گریه چیست آنچه که درمان ابرهاست؟

 

گاهی سیاه و غمزده، گاهی سپید و شاد

حالم شبیه حال پریشان ابرهاست

 

این خود شروعِ راهِ به دریا رسیدن است

باران گمان مدار که پایان ابرهاست…

 

سعید پورطهماسبی

غزل عاشقانه

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم

برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد
تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم

نیستم از روان‌ ها بر حذرم ز جان‌ ها
جان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم

غزل عاشقانه معاصر

تویی که ناب ترین فصل هر کتاب منی
شروع وسوسه انگیز شعر ناب منی

من آن سکوت شکسته در آسمان توام
و تو درآمد دنیا و آفتاب منی

چقدر هجمه ی تشویش بی تو بودن ها
تویی که نقطه ی پایان اضطراب منی

برای زندگی ی بی جواب و تکراری
به موقع آمدی و بهترین جواب منی

روان در اوج خیالم چو رود می مانی
همیشه جاری و مانا در عمق خواب منی

نفس پس از گذرت از حساب می افتد
و تو دلیل نفس های بی حساب منی

رها مکن غزلم را همیشه با من باش
که ختم خاطره انگیزه شعر ناب منی

****

عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل
که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی

غزل عاشقانه

عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل
که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی

****

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

شعر از حامد عسگری

شعر عاشقانه کوتاه

و عشق تو مثل گل یاسِ
حیاطمان می‌ ماند
که هر صبح
از عطر آن مست می‌ شوم

****

در آرزوی بوس و کنارت مردم
وز حسرت لعل آبدارت مردم

قصه نکنم دراز کوتاه کنم
بازآ بازآ کز انتظارت مردم

****

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند
كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

 

شعر از فاضل نظری

غزل عاشقانه

تمام کرده خدا در لبت ملاحت را

دمیده ‌است درآن لب‌به‌لب لطافت را

 

شکرتر از شکری و گلاب‌تر ز گلاب

خودت بیا! که کند آب کار شریت را

 

پُرم ز عشقت و هر روز نیز عاشق‌تر

اضافه کرده‌ای اکنون به عشق، عادت را

 

سپید شانه‌ی تو صبح محشر است و باز

به شانه ریخته‌ای موبه‌مو قیامت را

 

هوای خانه غزل‌بیز و من غزل‌بازم

تو نیز کرده غزل‌ریز قدّ و قامت را

 

غزل هنوز هزاران غزل بغل دارد

اگر نگیری از این بی‌قرار فرصت را

 

بهمن صباغ زاده

****

باز امشب غزلی كنج دلم زندانی است

آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است

هيچ كسی تلخی لبخند مرا درک نكرد

های های دل ديوانه ی من پنهانی است

اشعار عاشقانه شاعران معاصر

به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی، کاش
یکی از آرزوهای تو باشم

“شفیعی کدکنی”

ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند
دولت احمدی و معجزه سبحانی

جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

****

از گریه گر گرفته به گهواره کودکم 

قلبم به شوق توست که دلتنگ می زند

این طفل بی زبا ن چه کند چون که گرسنه است

 بر سینه های مادر خود چنگ می زند

****

چشم او قصد عقل و دین دارد
لشکر فتنه در کمین دارد

عالمی را کند مسخر خویش
هر که او لشکری چنین دارد

مست و خنجر به دست می‌آید
آه با عاشقان چه کین دارد

هیچکس را به جان مضایقه نیست
اگر آن شوخ قصد این دارد

غزل عاشقانه

هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خون دیده نم نزده است

او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده است

گزیده غزلیات حافظ در مورد عشق

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

****

عشق من
اگر زندگی فرصت دوباره متولد شدن به من بدهد
این بار زودتر تو را پیدا خواهم کرد
تا زمان طولانی تری عاشقت باشم

****

چه می‌شد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم

که محض لحظه ای لبخند، در دست تو بگذارم!

 

جوانی ام، غرورم، آبرویم، آرزوهایم

تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم

 

هر از گاهی در آیینه لبم را سیر می‌بوسم

تو را در خویش می‌بینم! چنین بی مرز بیمارم!

****

همان گوشه خالی دلت
که هیچ کس پیدایش نمی کند، هیچ کس
آن جا را برای من کنار بگذار

****

ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم…

شعر غمگین عاشقانه از حافظ

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد

 

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

 

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت

نزدیک ظهر بود … غزل اختراع شد

غزل عاشقانه

زندگی رقص دل انگیز
خطوط لب توست

****

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم …

****

هرچه ای بانو دل من ساده است

زیرکی های تو فوق العاده است

زیر بازوهای تردم را بگیر

عشق امشب کار دستم داده است

****

مرا تا دل بود، دلبر تو باشی

“نظامی”

شعر عاشقانه برای همسر عزیزم

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

****

غزل عاشقانه

ميان اين‌همه نجواها، صداي ماست که مي‌ماند

بخوان بخوان! که فقط از ما، همين صداست که مي‌ماند

صداي پِچ‌پِچ صيادان، نماندني است، کبوتر باش!

طنين بال‌زدن‌هاي پرنده‌هاست که مي‌ماند

****

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی‌ام !

حتی اگر به دیده رؤیا ببینی‌ام

 

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینی‌ام

****

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کرد

بنازم آن نگاهت را که درجا ميخ‌کوبم کرد

شب و روزِ مرا در برزخ يک لحظه جا دادي

طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد

کنون از گرد و خاک عشق‌هاي پيش از اين پاکم

که سيلاب تو از هر رويدادي رُفت‌و‌روبم کرد

تَنَت تلفيقِ گُنگِ عنصر باد است با آتش

نفس‌هايت شمالي سرد، لب‌هايت جنوبم کرد

دوا؟ جادو؟ نمي‌دانم، شفا در حرف‌هايت بود

نمي‌دانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد!

****

تو مثل خنده گل
مثل خواب پروانه
تو مثل آنچه
که ناگفتنی است، زیبایی

اشعار عاشقانه شاعران معاصر ایران

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم

که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام … نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ….

****

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

قیصر امین پور

****

ای دل تو در خیال به دنبال کیستی

در آب عکس ماه مگر صید کردنی ست

فرق است بین جست پلنگانه سوی ماه

با چنگ روی آب که خرچنگ می زند

غزل عاشقانه

هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده می دانی و هم ننوشته می خوانی

ساده ترین غزل حافظ

دلم پر درد و درمانی، ندارد
ز بارِ غم، به جان؛ جانی ندارد

به خود گفتم، در این عالم؛ خدایا
چرا، این دل؛ غزلخوانی ندارد

***

چه می‌شد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم

که محض لحظه ای لبخند، در دست تو بگذارم!

 

جوانی ام، غرورم، آبرویم، آرزوهایم…

تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم

****

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا