متن و جملات

اشعار شمس لنگرودی

محمد شمس لنگرودی از شاعران معاصر ایرانیست که به زبان‌ ساده و طنز شعر می سراید. در این پست اشعار گزیده ای از اشعار شمس لنگرودی را بخوانید.

بهترین اشعار شمس لنگرودی

این شعرها که بوی سکوت می دهند

از غیبت لب های توست

کلمات

مثل زنجره های خشکیده ی تابستانی

از معنا خالی شدند

و در انتظار مورچه هایند

توشه بار زمستانی شان را

در حفره ی تاریک خالی کنند

اندوهی که سرازیر می شود

در سینه ی خاموش من.

****

دلتنگی، دلتنگی،

          خوشه ی انگور سیاه است

لگد کوبش کن، لگد کوبش کن

بگذار سر بسته بماند

مستت می کند

         این اندوه.

****

امشب

دریاها سیاه اند

باد زمزمه گر

سیاه است

پرنده و گیلاس ها

سیاه اند

دل من روشن است

تو خواهی آمد.

هدیه ام از تولد

گريه بود

;خنديدن را تو به من آموختی

سنگ بوده ام

تو كوهم كردی

برف بوده ام

تو آبم كردی

آب می شدم

تو خانه دريا را نشانم دادی

می دانستم گريه چيست

خنديدن را

تو به من هديه كردی.

اشعار زیبای شمس لنگرودی

دوستت دارم

و پنهان کردن آسمان

پشت میله های قفس

آسان نیست

آن چه که پنهان می ماند خون است

خون است و عسل

که به نیش زنبوری

آشکار می شود

دوستت دارم

و نقشه ای از بهشت را می بینم

دورادور

با دو نهر از عسل

که کشان کشان

خود را به خانه من می رسانند

****

دست های تو

تصمیمم بود

باید می گرفتم و

دور می شدم

دست های تو  تصمیمم بود  باید می گرفتم و  دور می شدم

اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی

به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود،

خاکت را زیر و رو کن

ریشه و آبی مباد که نمانده باشد،

سقفی دارد زندگی

کف نیستی ناپدید است،

به رنگ و بوی تو خود شادمان می توان بود

****

گنجشکان لاف می‌زنند:

جیک جیک جیک جیک

جیک هیچ یک‌شان در نیامد

تو که دور می‌شدی

زیباترین اشعار عاشقانه شمس لنگرودی

آخر به چه درد می خورد

آفتاب اسفند

این که جای پای تو را

آب کرده است

****

در هر ایستگاهی که پیاده شوی

کنار توام

این قطار

مثل همیشه در کف دستم راه می رود

****

دوستت دارم

نوری که از درون تو می درخشد و

راهم را روشن می کند.

تاریکی ابرهایت را دوست دارم

که در ستایش روشنی می باری

رودخانه هایت را که به سنگ ریزه و خارهایم سلام می کنند.

دریایت را دوست دارم

که فقط برای غرق کردن من آفریدی

و این ساعت گیج را دوست دارم، که دو روز است خوابیده است

 تو را بیش تر ببینم!

در هر ایستگاهی که پیاده شوی  کنار توام  این قطار  مثل همیشه در کف دستم راه می رود

بی آن که بوی تو را بشنوم

ریشه های سیاهم

در تاریکی بیدار می شوند

فریاد می زنند : بهار، بهار

شاخه های درختم من

به آمدنت معتادم

****

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو

از راه می رسد

و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست

روزگار است

جدیدترین اشعار شمس لنگرودی

باد

بر کلمات من می چرخد

غبار حروف را پاک می کند

می بیند نیستی.

این گونه که او پرسه زنان دور می شود

بر می گردد

برف در دهانم خواهد ریخت.

باد  بر کلمات من می چرخد  غبار حروف را پاک می کند  می بیند نیستی.  این گونه که او پرسه زنان دور می شود  بر می گردد  برف در دهانم خواهد ریخت.

چرخ خیاطی!

چرخ کن

ژنده پارۀ روزهایم را و سکوت را

چرخ کن

باران و کویر را در گل هائی که سکوت کرده اند

دهانم را چرخ کن

تا از خیاطم نگویم

چگونه پیراهن مان را نابینا نابینا چرخ می کند

پیراهن سردمان را می دوزد.

****

چیز بدی نیست جنگ

شکست می خورم

اشغالم میکنی

****

وقتی دو کرکس را در عشق بازی شان دیده ام

چرا ننویسم زیبا نیست زندگی

وقتی تفنگ شکارچی

به صورتشان خیره بود.

وقتی دو کرکس را در عشق بازی شان دیده ام  چرا ننویسم زیبا نیست زندگی  وقتی تفنگ شکارچی  به صورتشان خیره بود. اشعار شمس لنگرودی

تو را به ترانه‌ها بخشیدم
به صدای موسیقی
به سکوت شکوفه‌ها
که به میوه بدل می‌شوند
و از دستم می‌چینند
من تو را به ترانه‌ها بخشیدم

اشعار دلنشین شمس لنگرودی

کاش غم و غصه هم قیمت داشت

مجانی است

همه می‌خورند.

کاش روی دهانمان

کنتوری نصب می‌شد

و جریمه غصه‌ها را

به حساب آنان می‌ریختیم .

غصه نخوریم مردم

سیاستمدارها هم روزی بزرگ می‌شوند

به مدرسه می‌روند

و دنیا

مثل گل مصنوعی قشنگ می‌شود

هر چیز مجانی که ارزش خوردن ندارد.

****

كاش نبضت را مي‌گرفتم

و منتشر می‌كردم

تا دنيا

به حال طبيعی اش برگردد

****

شادی هایت را بر صورت من بریز

فروردین من !

و اضافه‌هایش را پُست کن

برای کسی که بهاری ندارد.

****

خدایا

تمام حرف‌های جهان به یک طرف

این راز یک طرف

آیات شما

چه‌قدر

شبیه لبخند اوست !

****

و تو هم روزی پیر می‌شوی

اما من، پیرتر از این نخواهم شد

در لحظه‌ای از عمرم متوقف شدم

منتظرم بیایی

و از برابر من بگذری

زیبا، پیر شده، آراسته به نوری

که از تاریکی من دریغ کرده‌ای.

اشعار کوتاه شمس لنگرودی

از گلی که نچیده ام

عطری به سرانگشتم نیست

خاری در دل است.

از گلی که نچیده ام  عطری به سرانگشتم نیست  خاری در دل است. اشعار شمس لنگرودی

میوه بی مانندت

عطر توست، شکوفه نارنج!

توده یی از عطرها

که از آسمانش می چینیم.

چه مثل شبنم صبحگاهان باشی

چه شکل شاخه مرجان

و میوه بی مانندت

عطر توست.

****

این موسیقی

می افتد از دهان

تو اگر نخوانی.

****

آنقدر به تو نزدیک بودم

که تو را ندیدم

در تاریکی خود، به تو لبخند می‌زنم

شکرانهٔ روزهایی

که کنار تو

راه رفته‌ام.

****

بی‌ آنکه تو را ببینم

در تو رها می‌شوم

و در کف دریا چشم می‌گشایم

رودم

و به غرق شدن در تو معتادم!

بهترین اشعار نو شمس لنگرودی

چه شغل عجیبی!

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم.

****

چه شغل عجیبی!  شروع هفته تو را می بینم  باقی هفته  به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم. اشعار شمس لنگرودی

چه می گذرد در کتابم

که درختان بریده بر می خیزند

کاغذ می شوند

تا از تو سخن بگویم.

****

از من مپرس چرا دوستت دارم من

تو هم چون شعري

که هر چه دروغ مي‌گويي، زيباتر مي‌شوي.

****

دور از تو

رودی كوچكم

قفل اسكله را می‌بوسم

توقع دریایی ندارم

 من دور از تو

فواره‌ی بیقرارم

پرپر می‌زنم

كه از آسمان تهی

به خانه‌ی اولم برگردم .

****

در آغوش هم
در این دایره بی پایان
من امتداد توام
یا تو امتداد منی!

اشعار زیبا و دلنشین شمس لنگرودی

صبور

مانند درختی که در آتش میسوزد

و توان گریختن ندارد!

حیرت زده مانند گوزنی که

شاخ های بلند

در شاخه گرفتارش کرده اند!

همه, این روزها این چنینیم!

****

روز

با کلمات روشن حرف میزند

عصر

با کلمات مبهم

شب

سخن نمی گوید

حکم می کند.

****

عشق

دکانی است

که مغازه دارش سالهاست مرده است

و تو غمناک

تکه نانی

برابر چشم او می دزدی

من سال هاست کودک این مغازه دارم

اشعار شمس لنگرودی

به شادی مردم اعتماد مکن،

برف!

تا می باری نعمتی!

چون بنشینی،

به لعنت‌شان دچاری.

اشعار عاشقانه بلند شمس لنگرودی

تاریکی به رسم خود آدم را محو می‌کند

به رسم خود از یادت می‌‌برد.

برای گذشتن از این تاریکی است

آتش بر تن کرده‌ام امشب

بسوی تو بال می‌‌زنم

به تو دل باختم

سرباز تنها

به تفنگش پناه می‌‌برد

یادت

پرچم میهن است

وقتی وطنی ندارم

***

بر نمی گردند شعرها
به خانه نمی روند
تا برگردی و دست تکان دهی
روبانهای سفید را در کف شعرها ببین
که چگونه در باران می لرزند
روبانهای سفید پیچیده بر گل سرخهای بی تاب را ببین
بر نمی گردند شعرها، پراکنده نمی شوند
به انتظار تو در بارانی ایستاده اند
و به لبخندی، به تکان دستی دلخوشند
کوهستان هایی که قیام کرده اند

تا آمدنت را پیش از همگان ببینند

اقیانوسها که کف بر لب می غرند و به جویبار تو راهی ندارند

باد و هوا که در اندیشه اند، چرا انسان نیستند که با تو سخن بگویند

و تو! سوسن خاموش

همه چیزت را در ظرفی گذاشته به من داده ای

تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم

هیچ چیز با تو شروع نشد

همه چیز با تو تمام می شود

جز نامم

****

دوست دارم

در این شب دلپذیر

عطر تو

چراغ بینایی من شود

و محبوبه شب راهش را گم کند

دوست دارم

شب، لرزان از حضورت

پایش بلغزد

در چاله ای از صدف که ماهش می خوانند

و خنده آفتاب دریا را روشن کند

اما نه آفتاب است و نه ماه

عصرگاهی غمگین است

و من این همه را جمع کرده ام

چون دلتنگ توام

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا