شعر

شعر مسافر

آدمی درد و رنج بسیاری هنگام بدرقه کردن و راهی نمودن عزیزی به سفر متقبل میشود. فلذا برای کاستن مقدار کمی از این درد، خواندن شعر، غزل، متن و… در باب مسافر میتواند بسیار کمک کننده باشد

مجموعه شعر در مورد مسافر

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی

شد آه منت بدرقه راه و خطا شد

کز بعد مسافر نفرستند سیاهی

آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز

سازم به قطار از عقب قافله راهی

****

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

وز دست اجل بسی جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی

کاحوال مسافران جهان چون شد

****

چه دردی داره این دوری؛ من از دوری هراسونم

تو گفتی با منی، رفتی؛ بیا برگرد نترسونم

همه میگن مسافر بود، با تو کاری نداشتْ اصلا

بیا برگرد؛ که نابود شَن، تموم دشمنای من

مسافر یارِ دیروزم، تو برگرد اعتمادم کن

مسافر با منی هر روز، همین امروزُ یادم کن

همش می‌گن تو گوش من، چقد سادَم، چقد ساده

یه کاری کن که برگردی، بپیچ تو پیچِ اون جاده

دلم می‌خواد که حرفاشون، بشَن حرفای چوپونو

بذا اونا دروغگو شَن، کمک کن این دلِ خونو

مسافر یارِ دیروزم، تو برگرد اعتمادم کن

مسافر با منی هر روز، همین امروزُ یادم کن

هنوزَم زیرِ نورِ ماه تصور می‌کنم هستی

یه احساسی به من می‌گفت: به احساسم تو دل بَستی

تو نیستی این دلِ سادَم، به عشقِ تو غزل‌خونه

هنوزم غربت و دوریت، منو دائم می‌ترسونه

مسافر یارِ دیروزم، تو برگرد اعتمادم کن

مسافر با منی هر روز، همین امروزُ یادم کن

شعر مسافر

نه چتر با خود داشت

نه روزنامه،

نه چمدان.

عاشق اش شدم

از کجا باید می دانستم

مسافر است ؟

شعر درباره مسافر در قالب سنتی

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

نمی‌بینی که شعرام همه شدن غم انگیز

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست

اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

فدای برق ناز اون چشمای قشنگت

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

من که خودم می‌دونم که تو چقدر صبوری

غصه نخور مسافر بازم می‌آی به زودی

ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

از دل تو می‌دونم هیچ کس خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند

بهار تو بر می‌گردی چیزی نمونده بخند

غصه نخور مسافر تولد دوباره

غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس

سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

در آرزوی روزی که بیای و بمونی

****

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد

آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد

خواستم دست به مویش ببرم خواب شود

عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد.

شعر مسافر

چو رخت خویش بر بستم ازین خاک

همه گفتند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر

چه گفت و با که گفت و از کجا بود

****

مسافر گفت:

به آبی‌های باران

می‌سپارم دست‌هایت را

شعر درباره آمدن مسافر

بغضی که سال هاست مرا پیرنموده است

درچشم هام مانده و تأخیر نموده است

شاید مسافری ست که من سال های سال

در انتظار مانده و او دیر نموده است

****

مسافر گفت:

چرا آیینه دلتنگ حضورت نیست؟

نگاهِ بی مخاطب

زنگ خواهد زد

****

گفتن “دوستت دارم” ها

هیچ فایده ای ندارد!

باید آنها را

روی سنگفرش خیابان نوشت…

شاید رهگذری خواند

دلش تپید…

ماند و نرفت.

وگرنه،

گفتن های من،

همه را مسافر کرد

شعر مسافر

مسافر گفت:

هیاهوی کلاغان را

سکوت روشنی دارند افراها

****

تو را پلک بر هم زدنی کافی‌ست

تا تمام آفتاب گردان ها

تا مسافران خسته ی در خواب بر برکه

چون برگ های سرخ با باد

دور و دورتر شوند

تک بیت های ناب راجع به مسافر

مسافر گفت:

چترم را

به خاک خسته بخشیدم

بیا در جان من معنای باران باش

شعر مسافر

مسافر گفت:

درختان را سلام از من

که هیزم‌های آنها هم

تقلای شکفتن می‌کند

در شعله آتش

****

دست هایت را

اگر به من می دادی

مسافرها

از پنجره های قطار

به اشتیاق

ایستگاه را نگاه می کردند

****

ای مسافر دل منه بر منزلی

که شوی خسته به گاه اجتذاب

شعر مسافر

مسافر گفت:

چهل سال است

دنبال کسی هستم

که باران

شرح حال چشم‌های اوست

شعر درباره بازگشت مسافر

آنکه دوستش داشتم

مسافری بود

همیشه در دست‌هایش چمدانی و

در جیب هایش بلیطی برای نماندن بود

اما از لب هایش

حرفی از رفتن نمی ریخت

****

فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم

که هر چه رود در این سرزمین مسافر توست

****

هنوز در سفرم

خیال می‌کنم

در آب‌های جهان قایقی است

و من – مسافر قایق – هزارها سال است

سرود زنده دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم

و پیش می‌رانم

مرا سفر به کجا می‌برد؟

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟ کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار

درنگ خواهد کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

****

مرا برای روز مبادا کنار بگذار!

مثل مسافرخانه ای متروکه ام

در جاده ای سوت و کور

یک روز

خسته از راه می رسی و

جز آغوش من

برایت پناهی نیست.

****

تو لااقل بزن و دور شو، به خاطر من

برو! سفر به سلامت، برو مسافر من

شعر نو در مورد مسافر

من: بقچه مسافرت می‌بندی؟

نازی: اَر خدا بخواد می‌خوام برم جنوب!

من: با تب ِ تُو مو وُ خون ریزی؟

کی می‌خوای برگردی؟

نازی: سه میلیون سال دیگه!

من: سه میلیون سال دیگه!

چه طوری پیدات کنم؟

نازی: با قطار بیا جنوبُ

آن جا پیاده شو!

هر کجا بابونه دیدی، بو کن!

من اون جام!

شعر مسافر

سال‌های سال

روی این نیمکت،

در همین ایستگاه

چشم‌ دوختم

به راه

تا مسافری…

مسافری که

هیچ‌گاه…

****

دلم

مسافر خواب آلود

در آن اتاق خیال اندود

چو روح کهنه‌ء سرگردان

هنوز می پلکد حیران

به جست و جوی کسی شاید

که از کنار تو می آید.

****

مسافر کوچکم، مرا به جا نمی آری؟

منم گل تو! کجا رفته است هوش و حواست؟

****

مسافر تنها!

با آتش حقیرت

در سایه سار بید

چشم انتظار کدام سپیده دمی؟

شعر سنتی در مورد مسافر

خسته‌ام

شبیه آن مسافری که

از هزار فرسخ سیاه آمده‌ست و

بازوان هیچ کس برای

در بغل گرفتنش گشوده نیست

****

شعر مسافر

پرنده بودی و از بام ِ من پرت دادند

تو ساک بستی و نام ِ مسافرت دادند

****

یک مسافر غنچه‌هایش یخ‌زده

یک مسافر بی کس و غربت‌زده

یک مسافر ساکن اما در سفر

یک مسافر سبز اما بی ثمر

****

دوست داشتنت چمدان‌یست

در دستانِ بلاتکلیف ترین مسافر

که راهی اش می کنند

بی آنکه بداند کجا

بداند کِی

نه شماره ی پروازی

نه بلیطِ قطاری

او می ماند و چمدان

و تماشایِ هرروزه ی مسافرانی که

با لبخند

با اشک

از هم جدا می شوند

به هم می رسند

و او

نه می داند باید گریه کند

نه می داند باید بخندد

****

مسافر همه عصرهای تاریخ ایم

رسیده ایم به یک نقطه در زمان دلت

شعر برگشت مسافر

در ظلمت شب بی کس و تنها چو نشستم

آن یار سفر کرده چو خورشید بر آمد

آن نور رخش بر دل تاریک چو تابید

ظلمت ز دلم رفت و به جایش سحر آمد

****

مسافران سوار شدند

و ناخدا بادبان ها را کشید

دریا اما

صبح زودتر بیدار شده بود

و پیش از آن ها

رفته بود

****

شبانگاهان دلم عزم سفر داشت

برای دیدنت این دل خبر داشت

همان دل که ز رویت شعله ور بود

درون خلوتم آشوب و شر بود!

شعر مسافر

غره مشو مسافر در این دو سه روز که مهمانی

عاشقان را حکمت همین است که یار گیرند

دوبیتی مسافر

پای ما مسافر است

جاده ها ولی

به مقصدی حقیر ختم می شوند

***

سفر مرا به زمین های استوایی برد

و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر،و سخت

****

عبور باید کرد

صدای باد می آید، عبور باید کرد

و من مسافرم، ای بادهای همیشه

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید

مرا به کودکی شور آب ها برسانید

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا