متن و جملات

شعر در مورد قدم زدن

اکثر انسان ها در شرایط فوران احساساتی مثل عشق، دلتنگی یا جدایی قدم می زنند. در این پست برای شما گزیده شعر در مورد قدم زدن تهیه کرده ایم.

 شعر عاشقانه در مورد قدم زدن

هوای دل بارانی ست
کوچه ای می خواهم برای
قدم زدن های دو نفره
پشت پرچین های
مسکوت دل
در ماورای افق های نامتناهی
ببار باران…
تا زندگی کنم
با قدم هایش!

****

چه شب های درازی
اشک در هاون اندوه کوبیدم!
نخوابیدنم را
به پایِ قدم های نیامده ات بگذار
و خط عمیق پیشانی ام را
به حساب سرنوشت

****

بیا هم را دوست داشته باشیم
هنوز خیابان های زیادی هست
که باید باهم قدم بزنیم و
شعرهای زیادی مانده که نخوانده ایم

بیا هم را دوست داشته باشیم هنوز خیابان های زیادی هست که باید باهم قدم بزنیم و شعرهای زیادی مانده که نخوانده ایم

ای کاش می شد با تو ساعت ها قدم زد
از راه آهن تا شمیران زیر باران
باور کن از تو دست شستن کار من نیست
عشق تو می شود دو چندان زیر باران
وقتی دعا در زیر باران مستجاب است
دیگر چه کاری بهتر از آن زیر باران

دوبیتی با موضوع قدم زدن

زین پیش اگر دم از جنون می‌زده‌ام

وانگه قدم از چرا و چون می‌زده‌ام

عمری بزدم این در و چون بگشادند

دیدم ز درون در برون می‌زده‌ام

****

ای دوست به دوستی قرینیم تو را

هرجا که قدم نهی زمینیم تو را

در مذهب عاشقی روا کی باشد

عالم تو ببینیم و نه بینیم تو را

ای دوست به دوستی قرینیم تو را هرجا که قدم نهی زمینیم تو را در مذهب عاشقی روا کی باشد عالم تو ببینیم و نه بینیم تو را

درست مثل من از عشقِ خود پشیمان بود

زنی که پشت بهار دلش زمستان بود

زنی که شعر برایش کم است و می‌باید

برای لمس قدم‌های او خیابان بود

****

قدم می‌زد غمت در ریشه‌هایم

زدی سنگ و شکستی شیشه‌هایم

تو و دلگرمی آغوش خسرو

من و کوه و صدای تیشه‌هایم

شعر در مورد قدم زدن با یار 

دو معنی می دهد امشب غم قدم زدنت

کنار پنجره در نور ماه دم زدنت

یکی قصیده ای تاریک ترک من، دل من

به شام قریه پشیمان ماه من شدنت

****

گفت: ترکم می‌کند! در زیر باران دور شد

یک قدم برداشت اما یک خیابان دور شد

گریه می‌کردم که شاید رد شود آرام‌تر

رو که برگرداند، خندید و شتابان دور شد

****

مرا در انتظاری جاودان کاشت

قدم سمت جهانی تازه برداشت

دلم آیینه دلبستگی بود

محل ِسنگ بر آیینه نگذاشت

مرا در انتظاری جاودان کاشت قدم سمت جهانی تازه برداشت دلم آیینه دلبستگی بود محل ِسنگ بر آیینه نگذاشت

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه من ثبت می‌شود

این لحظه‌ها عزیزترین یادگار تو

****

زین پیش اگر دم از جنون می‌زده‌ام

وانگه قدم از چرا و چون می‌زده‌ام

عمری بزدم این در و چون بگشادند

دیدم ز درون در برون می‌زده‌ام

شعر  جدید در مورد قدم زدن

گر هزاران دام

باشد در قدم

چون

تو با مایی

نباشد هیچ غم

گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم

همین که می گویی “می روم”

وُ شبیهِ آمدنت قدم بر می داری، خوب است.

همین روزگاری که تو در حاشیه اش،

پرُ رنگتر از متنِ زندگی هستی، خوب است

****

دوستت دارم

با خاطره ای که هرگز به خاطرم نیست

با قدم هایی که هنوز

قدم های تندِ نخستین دیدار است

با بوسه ای که هنوز

نخستین بوسه است

و دست هایی که کودکانه

جای شعر و نوازش را اشتباه می گیرند

****

قدم زدن در این شب گرم

حالت را خوب می کند

گل من!

گاهی نفس عمیق بکش و

نگذار تنم از حسودی بمیرد

قدم زدن در این شب گرم حالت را خوب می کند .. گل من! گاهی نفس عمیق بکش و نگذار تنم از حسودی بمیرد شعر در مورد قدم زدن

دلتنگی آدم را به خیابان می کشد

دلتنگم!

و مردم نمی فهمند

قدم زدن گاهی

از گریه کردن غم انگیز تر است!

متن زیبا در مورد قدم زدن

هرچه قدم‌هایم را می‌شمارم

به آخر نمی‌رسم

چه بی انتهاست

شب چشم‌هات!

رضا کاظمی

****

گاهی وقت‌ها

دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی

بگویی سلام

می‌آیی قدم بزنیم؟!

افشین صالحی

****

قدم‌هایت را آهسته بردار

انتهای کوچه بن بست است

هر طرف بروی

مسیرت به من منتهی می‌شود

ثمین پورآذر

****

تو هوا نباشه عطر تو قدم نمی‌زنم

تو شدی دلیل زندگیم و زنده بودنم

عاطفه حبیبی

****

هر قدم دورتر شدی از من، ده قدم دورتر شدم از او

علت شک سجده‌هایم را، «مُهر رکعت‌شمار» می‌فهمد

امید صباغ نو

تک بیتی ناب در مورد قدم زدن

وحشی ز حرم در قدم دوست قدم نه

حاجی تو برو خشت و گل خانه نگه دار

وحشی بافقی

وحشی ز حرم در قدم دوست قدم نه حاجی تو برو خشت و گل خانه نگه دار وحشی بافقی شعر در مورد قدم زدن

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟

در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

کاظم بهمنی

****

ای که همزاد سرابی، شک به عقلم کرده‌اند

از زمانی که به سمت تو قدم برداشتم

جواد منفرد

****

قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه

بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی

مولانا

****

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر
حافظ

شعر تنهایی قدم زدن

به هوا نیازمندم. به کمی هوای تازه، به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا

 و به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد، به کمی قدم زدن کنار این دل

****

به هوا نیازمندم به کمی هوای تازه به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد به کمی قدم زدن کنار این دل شعر در مورد قدم زدن

بگو چگونه وابسته ی بودنت نباشم

که اینگونه زندگی ام را با من قدم می زنی

و خنده ات را بیخ گوشم جا می گذاری

****

قدم زدن با تو
حرف زدن با تو
نگاه کردن به تو
قشنگیه دنیای من
همش خلاصه میشه به تو!

****

برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت
هواهای دونفره را تنهایی قدم زدیم
با یاد کسانی که هوای ما را نداشتن

****

باران که می بارد
دوباره شاعر می شوم
می توانم برایت شعری بگویم
از تمام حرف هایی که نمی زنم
از جاده هایی که
بی تو قدم زدم
از پنجره هایی که از آن ندیدمت
از روزهایی که بی تو هدر شدند

شعر زیبا درباره قدم زدن

بارون داره هدر می‌ شه بیا با من قدم بزن
دلم داره پر میزنه واسه تو و قدم زدن
وقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ می‌شه باز
نمی‌ دونی تو این هوا چشات چه خوش رنگ میشه باز
دلم هواتو داره بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره
قدم زدن تو بارون باتو چه حالی داره

****

ای که پای رفتنت کندست و راه وصل تند
بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی

سعدی

****

تا صبح دم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم شعر در مورد قدم زدن

آدینه ها باید کسی راداشته باشی
تا دستانش را در دستانت بگذاری
و تمام شهر را قدم بزنی
کسی که در کنارش
زمان و مکان را ازیاد ببری

حاتمه ابراهیم زاده

شعر قدم زدن دونفره

چشم در راه کسی هستم

کوله‌بارش بر دوش

آفتابش در دست

خنده بر لب، گل به دامن، پیروز

کوله‌بارش سرشار از عشق، امید

آفتابش نوروز

با سلامش، شادی

در کلامش، لبخند

از نفس‌هایش گُل می‌بارد

با قدم‌هایش گُل می‌کارد

مهربان، زیبا، دوست

روح هستی با اوست

قصه ساده‌ست، معما مشمار

چشم در راه بهارم آری

چشم در راهِ بهار

فریدون مشیری

***

نیامدنش را باور نمی‌کنم

غیرممکن است

او نیامده باشد

حتماً، حالا

زیر باران مانده است

و ناامید و خسته

در خیابان‌ها قدم می‌زند

من به باز بودن درها مشکوکم

رسول یونان

****

مرا در وادی حیرت چرا دارید سرگردان

مرا یک تن ز چندین خلق گو یک‌بار بنمایید

شما عمری درین وادی به تک رفتید روز و شب

ز گرد کوی او آخر مرا آثار بنمایید

چه گویم جمله را در پیش راهی بس خطرناک است

دلی از هیبت این راه بی‌تیمار بنمایید

چنین بی آلت و بی دل قدم نتوان زدن در ره

اگر مردان این راهید دست‌افزار بنمایید

به رنج آید چنان گنجی به دست و خود که یابد آن

وگر هستید از یابندگان دیار بنمایید

درین ره با دلی پر خون به صد حیرت فروماندم

درین اندیشه یک سرگشته چون عطار بنمایید

عطار نیشابوری

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا