شعر

اشعار کهن عاشقانه

در این پست مجموعه ای از بهترین اشعار کهن عاشقانه را براتون جمع آوری کردیم . امیدواریم از این متنها خوشتون بیاد و با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

اشعار کهن کهدر وصف عشق گفته شده است را میتوانید در این صفحه مطالعه نمایید از شاعران بزرگ ایرانی قدیم که در این بخش جمعاوری شده است.

زیباترین اشعار کهن عاشقانه

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود
وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به هزار غم پراگنده شود

رودکی

***

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست

چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما
که بیم ورطه و اندیشهٔ کنارش نیست

کسی به‌سان صدف واکند دهان نیاز
که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست

“هوشنگ ابتهاج”

***

بی‌رخت جانا، دلم غمگین مکن

رخ مگردان از من مسکین، مکن

خود ز عشقت سینه‌ام خون کرده‌ای

از فراقت دیده‌ام خونین مکن

بر من مسکین ستم تا کی کنی؟

خستگی و عجز من می‌بین، مکن

چند نالم از جفا و جور تو؟

بس کن و بر من جفا چندین مکن

هر چه می‌خواهی بکن، بر من رواست

بی نصیبم زان لب شیرین مکن

اشعار کهن عاشقانه

شعر عاشقانه زیبا در ادبیات کهن

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
می‌روم و نمی‌رود ناقه به زیر محملم

بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی
بار دلست همچنان ور به هزار منزلم

ای که مهار می‌کشی صبر کن و سبک مرو
کز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم

بارکشیده جفا پرده دریده هوا
راه ز پیش و دل ز پس واقعه‌ایست مشکلم

معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود
گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم

آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو
تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم

ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من
چون برود که رفته‌ای در رگ و در مفاصلم

مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم
مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم

گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق
ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم

سنت عشق سعدیا ترک نمی‌دهی بلی
کی ز دلم به دررود خوی سرشته در گلم

داروی درد شوق را با همه علم عاجزم
چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم

سعدی

***

ای ابر چراست روز و شب چشم تو تر

وی  فاخته  زار  چند  نالی  به  سحر

ای  لاله  چرا   جامه  دریدی   در  بر

از  یار   جدایید   چو    مسعود   مگر

***

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان

چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن

خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

***

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

نقشی به یاد خطّ تو بر آب می زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طرّه توبه مضراب می زدم

روی نگار در نظرم جلوه می نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش درین باب می زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی خواب می زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می گرفت

می گفتم این سرود و می ناب می زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می زدم

اشعار کهن عاشقانه

ساقی، ز شکر خنده شراب طرب انگیز
در ده، که به جان آمدم از توبه و پرهیز

در بزم ز رخسار دو صد شمع برافروز
وز لعل شکربار می و نقل فرو ریز

هر ساعتی از غمزه فریبی دگر آغاز
هر دم ز کرشمه شر و شوری دگر انگیز

آن دل که به رخسار تو دزدیده نظر کرد
او را به سر زلف نگونسار درآویز

و آن جام که به دام سر زلف تو درافتاد
قیدش کن و بسپار بدان غمزهٔ خونریز

در شهر ز عشق تو بسی فتنه و غوغاست
از خانه برون آ، بنشان شور شغب خیز

چون طینت من از می مهر تو سرشتند
کی توبه کنم از می ناب طرب انگیز؟

ای فتنه، که آموخت تو را کز رخ چون ماه
بفریب دل اهل جهان ناگه و بگریز؟

خواهی که بیابی دل گم کرده، عراقی؟
خاک در میخانه به غربال فرو بیز

***

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

سعدی شیرازی

***

هر شب به تو با عشق و طرب می‌گذرد
بر من زغمت به تاب و تب می‌گذرد
تو خفته به استراحت و بی تو مرا
تا صبح ندانی که چه شب می‌گذرد
هاتف اصفهانی

اشعار کهن عاشقانه

عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست

هر چند نگه می‌کنم از روی حقیقت
یک لحظه تو را سوی دل ما نظری نیست

تا پای تو از دایره عهد برون شد
در هستی خویشم به سر تو که سری نیست

بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یاد
هر چند که آرام تو جز باد گری نیست

در بند خسی وین عجبی نیست که امروز
اسبی که به کار آید بی داغ خری نیست

خصم به بدی گفتن من لب چه گشاید
من بنده مقرم که خود از من بتری نیست

بسیار جفا‌هات رسیدست به رویم
المنة الله که ترا دردسری نیست

بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن
دلسوزتر از عشق من و تو سمری نیست

بسیار گذر کرد در آفاق سنایی
افتاد به دام تو و از تو گذری نیست

سنایی

***

تا در ره عشق آشنای تو شدم
با صد غم و درد مبتلای تو شدم
لیلی‌وش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم
“وحشی بافقی”

***

می‌کند و مولانا را واله و شیدا می‌کند:

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد

که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

***

زان  خرمن  گل   حاصل  ما   دامن   چیده  است

زان  سیب  ذقن  قسمت  ما  دست  بریده است

ما  را  ز  شب  وصل  چه  حاصل  که  تو  از  نــاز

تا   بــاز   کنی   بنـد   قبـا   صبح   دمیده  است

چون  خضر  شود  سبز  به  هر  جا  که  نهد  پای

هر  سوخته  جانی  که   عقیق  تو  مکیده  است

ما  در  چه  شماریم  ؛  که  خورشید  جهــانتــاب

گردن  به  تماشای  تو   از   صبح   کشیده  است

شــد  عمــر  و  نشـد  سیــر  دل   مــا   ز  تپیدن

این  قطره ی  خون  از سر  تیغ   که  چکیده است

عمــری  اسـت  خبـــر  از  دل  و   دلــدار   نـــدارم

بـا شیشــه  پریـزاد  مــن  از  دسـت پریده  است

صــائــب  چه  کنـی   پــای  طـلـب  آبلـه  فرســود

هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است

اشعار کهن عاشقانه

مجنون عشق را دگر امروز حالت است

کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است

فرهاد را از آن چه که شیرین ترش کند

این را شکیب نیست گر آن را ملالت است

عذرا که نانوشته بخواند حدیث عشق

داند که آب دیدهٔ وامق رسالت است

مطرب همین طریق غزل گو نگاه دار

کاین ره که برگرفت به جایی دلالت است

ای مدعی که می‌گذری بر کنار آب

ما را که غرقه‌ایم ندانی چه حالت است

زین در کجا رویم که ما را به خاک او

واو را به خون ما که بریزد حوالت است

گر سر قدم نمی‌کنمش پیش اهل دل

سر بر نمی‌کنم که مقام خجالت است

جز یاد دوست هر چه کنی عمر ضایع است

جز سر عشق هر چه بگویی بطالت است

ما را دگر معامله با هیچکس نماند

بیعی که بی حضور تو کردم اقالت است

از هر جفات بوی وفایی همی‌دهد

در هر تعنتیت هزار استمالت است

سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او

علمی که ره به حق ننماید جهالت است

***

علم بالست مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را به جاي جان باشد
سر بي علم بدگمان باشد
دل بي علم چشم بي نورست
مرد نادان ز مردمي دورست
علم علم بر برين بالا
تا برو چون علم شوي والا
مبر از پاي علم و دانش پي
تا به قيوم در رسي و به حي
علم عقلست و نفس علم خداي
بيش ازين بيخودي مکن به خود آي
زانچه بر جان نبشت در بوتات
شاخ علمست و ميوه معلومات
نيست آب حيات جز دانش
نيست باب نجات جز دانش
هر که اين آب خورد باقي ماند
چشم او در جمال ساقي ماند
مدد روح کن به دانش و دين
تا شوي همنشين روح امين
دين به دانش بلند نام شود
دين با علم کي تمام شود؟
نور علمست و علم پرتو عقل
روشنست اين سخن چه حاجت نقل؟
علم داري مشو به راه ذليل
علم بس راه را چراغ و دليل
چون چراغ و دليل و پرسيدن
هست، در شب چراست ترسيد؟
علم نورست و جهل تاريکي
علم راهت برد به باريکي
دانشست آب زندگاني مرد
خنک آن کاب زندگاني خورد!
در پي کشف اين و آن رفتن
جز به دانش کجا توان رفتن؟
نفس بيشه است و گر بزي شيرش
عقل بازو و علم شمشيرش
علم خود را مکن ز عقل جدا
تا بداني که کيست عقل و خدا؟
تن به دانش سرشته بايد کرد
دل به دانش فرشته بايد کرد
علم روي ترا به راه آرد
با چراغت به پيشگاه آرد
علم اگر قالبيست ور جانيست
هر چه داني تو به ز نادانيست
تن بيروح چيست؟ مشتي گرد
روح بي علم چيست؟ بادي سرد
جهل خوابست و علم بيداري
زان نهاني وزين پديداري
جان داننده گر چه دمسازست
با بدن بر فلک به پروازست
راز چرخ و فلک بدين دوري
نه هم از علم يافت مشهوري؟
علم کشتي کند بر آب روان
وانکه کشتي کند به علم توان
چون تو با علم آشنا گشتي
بگذري زاب نيز بي کشتي
سگ دانا ز گاو نادان به
به هنر در گذشت شهر از ده
شود از جهل مرد کاهل و سست
دانش او را دلير سازد و چست
گردش قبه چنين پرکار
نه به علمست، پس به چيست؟ بيار
اين همه کار و حرفت و پيشه
نه هم از دانشست و انديشه؟
جهل و کوريت سر به چاه کشد
علم و بينندگي به ماه کشد
دل شود گر به علم بيننده
راه جويد به آفريننده
چون به علمش يقين درست شود
در عمل نامدار و چست شود
مرد بي علم جفت غم بهتر
ديگ بي گوشت بي کلم بهتر
جوش جاهل چو آتش و خاشاک
بر دمد، ليک زود گردد خاک
علم ديوانه بي خلل نبود
زانکه ديوانه را عمل نبود
علما راست رتبتي در جاه
که نگردد به رستخيز تباه
علم را دزد برد نتواند
به اجل نيز مرد نتواند
نه به ميل زمان خراب شود
نه به سيل زمين در آب شود
جوهر علم همچو زر باشد
که چو شد کهنه تازه تر باشد
نفس را علم مستفاد کند
علم ازين بيشتر چه داد کند؟
آنچه در علم بيش ميبايد
دانش ذات خويش ميبايد

اوحدی مراغه ای

***

ز پیش دیده تا جانان من رفت

تو پنـــــداری که تن از جــــان من رفت

اگــــر خود همره جانان نرفتم

ولـــی فرسنگــــــــها افغـــان مــن رفت

سر و سامان مجو از من چو رفتی

تو چون رفتی سـر و سامان من رفت

چه دید از من که چون بر هم زدنم چشم

چو اشــــــک از دیده گریـان من رفت

ازآن پیچـــم به خود چـــــون مار وحشــی

کــــــه گنـــج کلـــبه ویــران مـن رفت

***

در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
مولانا

دوبیتی های عاشقانه از شاعران بزرگ

هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خون دیده نم نزده است
او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده است

خاقانی

اشعار کهن عاشقانه

ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند است
بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است

به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است
به یک کرشمه دل از غمزه تو خرسند است

فتور غمزه تو خون من بخواهد ریخت
بدین صفت که در ابرو گره درافکند است

یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای
که صدهزار چو من دلشده در آن بند است

مبر ز من، که رگ جان من بریده شود
بیا، که با تو مرا صدهزار پیوند است

مرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیست
از آن چه سود که لعل تو سر به سر قند است؟

کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیست
شب فراق چه داند که تا سحر چند است؟

فخرالدین عراقی

***

من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم

بپرس حال من آخر چو بگذری روزی
که چون همی‌ گذرد روزگار مسکینم

“سعدی”

***

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست

وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست

جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست

چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان

آسایشی که هست مرا در کنار توست

“هوشنگ ابتهاج”

***

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

اشعار کهن عاشقانه

می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود

تا نیستی تمام غزل ها معلق اند

این شعر مدتی ست که کامل نمی شود

***

آن ستمگر، که وفای مَنَش از یاد برفت
آتش اندر منِ مِسکین زد و چون باد برفت

گر چه می‌گفت که: از بند شما آزادم
هم‌چنان بندهٔ آنیم، که آزاد برفت

او چو برخاست غم خود به نیابت بنشاند
تا نگویی که: سپهر از بر بیداد برفت

از من خسته به شیرین که رسانَد خبری؟
کز فراق تو چها بر سر فرهاد برفت!

پیش ازین در دل من هر هوسی بگذشتی
دل بدو دادم و دانم همه از یاد برفت

اوحدی، از غم او ناله نمی‌باید کرد
سهل کاریست غم ما، اگر او شاد برفت…

***

گر عقل پشت حرف دل اما نمی‌ گذاشت

تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست

می‌شد گذشت وسوسه اما نمی‌گذاشت

این‌قدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم

شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی کاش دست کم

چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی

هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود

ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این‌ چنین

در خون مرا به حال خودم وا نمی‌گذاشت

ما داغدار بوسه وصلیم چون دو شمع

ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

“فاضل نظری”

***

تا در ره عشق آشنای تو شدم
با صد غم و درد مبتلای تو شدم
لیلی وش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم
وحشی بافقی

اشعار عاشقانه کلاسیک و قدیمی

گه مایل دنیایم و گه طالب عقبا
انداخت خیالت زکجایم به کجاها

بیدل دهلوی

اشعار کهن عاشقانه

از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت           بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت

اکنون ز من خسته نمی آرد یاد           بــوی تو گرفته بود، خوی تـو گرفت

***

اگر چه بين من و تو هنوز ديوار است

ولى براي رسيدن، بهانه بسيار است

بر آن سريم كزين قصه دست برداريم

مگر عزيز من! اين عشق دست بردار است

كسى به جز خودم اى خوب من چه مى داند

كه از تو – از تو بريدن چه قدر دشوار است

مخواه مصلحت انديش و منطقى باشم

نمي شود به خدا، پاى عشق در كار است

تو از سلاله ى‌سوداگران كشميرى

كه شال ناز تو را شاعرى خريدار است

در آستانه ى رفتن، در امتداد غروب

دعاى من به تو تنها،خدا نگهدار است

كسى پس از تو خودش را به دار خواهد زد

كه در گزينش اين انتخاب ناچار است!

“محمد سلمانی”

شعر عاشقانه زیبا معاصر در قالب غزل

تا کی در انتظار گذاری به زاری‌ام
باز آی بعد از این همه چشم انتظاری‌ام

دیشب به یاد زلف تو در پرده‌های ساز
جان سوز بود شرح سیه روزگاری‌ام

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سرسازگاری‌ام

شمعم تمام گشت و چراغ وب مرد
چشمی نماند شاهد شب زنده داری‌ام

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
ماند به شیر شیوه وحشی شکاری‌ام

شرمم کشد که بی‌تو نفس می‌کشم هنوز
تا زنده‌ام بس است همین شرمساری‌ام

محمدحسین شهریار

***

دل به کسی سپرده‌ام کو همه قصد جان کند
کام کسی روا نکرد، اشک بسی روان کند

هر که بدید کار ما وین رخ زرد زار ما
گفت که: در دیار ما جور چنین فلان کند

حجت بندگی بدو، دارم از اعتراف خود
بی‌خبرست مدعی، هر چه جزین بیان کند

گفت:وفا کنم، دلا، هر چه بگوید آن پری
بر همه گوش کن ولی این مشنو که آن کند

زلف دراز دست را بند نهاد چند پی
ور بخودش فرو هلد بار دگر چنان کند

من سخن جفای او با همه گفته‌ام، ولی
پند نگیرد اوحدی، تا دل و دین در آن کند

 

اوحدی مراغه ای

اشعار کهن عاشقانه

جوونی هم بهاری بود و بگذشت
به ما یک اعتباری بود و بگذشت
میون ما و تو یک الفتی بود
که آن هم نوبهاری بود و بگذشت

باباطاهر

اشعار عاشقانه

کهن شود همه کس را به روزگار ارادت

مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت

کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت

مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد

که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت

شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

***

ماهرویا در جهان آوازه تست
کارهای عاشقان ناساخته از ساز تست

هر کجا نظمی ست شیرین قصه های عشق تست
هر کجا نثری ست زیبا نام های ناز تست
سنایی

***

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام تو را» گرم است

بگو دو مرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را… نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

به من نگاه کنی، شعرِ تازه می‌گویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

نجمه زارع

***

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زآتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

“هوشنگ ابتهاج”

اشعار کهن عاشقانه

بگـذار  تا  بگریـیـم  چون  ابر  در  بهــاران

کز  سنـگ  نـاله  خیـزد  روز  وداع  یـاران

هر کو شراب فـرقت روزی چشیـده باشد

داند  که  سخت  باشـد  قطع  امیـدواران

با  ساربان  بگویید  احــوال  آب  چشمـم

تا  بر  شتر  نبندد  محمل  بـه  روز بــاران

بگذاشتند  ما  را  در  دیـده  آب  حســرت

گریـان چـو در قیــامت چشــم گناهکــاران

ای صبـح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین  که برشمردم  از  ماجرای عشقت

انــدوه  دل  نـگفتــم  الـا  یک  از  هـــزاران

سعدی به روزگاران  مهری نشسته در دل

بیـرون  نمی‌تــوان  کـرد  الا  به  روزگــاران

چندت کنم حکایت شـرح ایــن قدر کفـایت

باقی  نمی‌توان  گفت  الا  به  غمگساران

***

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

***

خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی

همه شادی و عشرت باشد، ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی

گل و گلزار خوش آید کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی

چه باک آید ز کس آنرا که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی

مپرس از کفر و ایمان بیدلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پیوست
همه پیدا و پنهانش تو باشی

برای آن به ترک جان بگوید
دل بیچاره، تا جانش تو باشی

عراقی طالب درد است دایم
به بوی آنکه درمانش تو باشی

فخرالدین عراقی

اشعار کهن عاشقانه

ای روی خوب تو سبب زندگانی‌ ام
یک روزه وصل تو طرب جاودانی‌ ام

جز با جمال تو نبود شادمانی‌ ام
جز با وصال تو نبود کامرانی‌ ام

بی‌ یاد روی خوب تو ار یک نفس زنم
محسوب نیست آن نفس از زندگانی‌ ام

دردی نهانیست مرا از فراق تو
ای شادی تو آفت درد نهانی‌ ام

انوری

***

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من
مولانا

شعر کلاسیک عاشقانه 

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

***

بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر
مرا ز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر

مرا به حیطه محض حریق دعوت کن
به لحظه لحظه پیش از شروع خاکستر

به آستانه برخورد ناگهان دو چشم
به لحظه‌های پس از صاعقه، پس از تندر

به شب‌نشینی شبنم، به جشنواره اشک
به میهمانی پر چشم و گونه تر

به نبض آبی تبدار در شبی بی تاب
به چشم روشن و بیدار خسته از بستر

من از تو بالی بالا بلند می‌خواهم
من از تو تنها بالی بلند و بالا پر

من از تو یال سمندی، سهند مانندی
بلند یالی از آشفتگی پریشان‌تر

دلم ز دست زمین و زمان به تنگ آمد
مرا ببر به زمین و زمانه‌ای دیگر

قیصر امین‌پور

اشعار کهن عاشقانه

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست

پیغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست

کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان

بازآمدی که دیده مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست

شب های بی توام شب گورست در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیورست

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار از این امید درازت که در دلست

هیهات از این خیال محالت که در سرست

***

تا یار برفت صبر از من برمید
وز هر مژه‌ ام هزار خونابه چکید
گوئی نتوانم که ببینم بازش
«تا کور شود هر آنکه نتواند دید»

عبید زاکانی

***

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست كه در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

 شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

 من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

“محمد علی بهمنی”

***

باد آمد و بوی عنبر آورد
بادام شکوفه بر سر آورد
شاخ گل از اضطراب بلبل
با آن همه خار سر درآورد
تا پای مبارکش ببوسم
قاصد که پیام دلبر آورد
ما نامه بدو سپرده بودیم
او نافه مشک اذفر آورد
هرگز نشنیده‌ام که بادی
بوی گلی از تو خوشتر آورد

***

این‌روزها سخاوتِ باد صبا کم است
یعنی خبر ز سوی تو، این‌روزها کم است

اینجا کنار پنجره، تنها نشسته‌ام
در کوچه‌ای که عابر دردآشنا کم است

من دفتری پر از غزل‌ام نابِ نابِ ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است

بازآ ببین که بی‌تو در این شهر پرملال
احساس، عشق، عاطفه، یا نیست یا کم است

اقرار می‌کنم که در اینجا بدون تو
حتی برای آه‌کشیدن هوا کم است

دل در جواب زمزمه‌های «بمان» من
می‌گفت می‌روم که در این سینه جا کم است

غیر از خدا که‌را بپرستم؟ تو را، تو را
حس می‌کنم برای دل‌ام یک خدا کم است

محمد سلمانی

اشعار کهن عاشقانه

زان یـــار دلنـــوازم شـکـریـســـت بــا شکــایـت

گـر نـکتــه دان عشقی بشنــو تـو ایـن حکـایـت

بــی مــزد بود و منـت هـــر خـدمتـی که کـردم

یـــا رب  مبـــاد  کـس را  مخــدوم  بی عـنــایت

رنــدان  تشنـه لب  را  آبـی  نمـی‌دهــد  کــس

گــویی ولی شنــاسـان رفـتـنــد از ایــن ولایــت

در زلف چـون کمنــدش ای دل مـپـیــچ کـان جـا

سـرهـا بـریــده بیـنـی بی جــرم و بی جنــایـت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جــانـا  روا  نبــاشــد   خــون ریـــز  را  حمــایت

در ایـن شـب سیــاهـم گـم گـشـت راه مقصود

از گـوشــه‌ای بــرون آی  ای کــوکـب هــدایــت

از هــر طــرف  کــه رفتــم جــز وحشتـم نیفزود

زنــهار از  ایــن  بیــابـان  ویـن  راه  بی‌نهــایـت

ای آفتــاب خــوبــان  می‌جــوشـــد  انــدرونــم

یـک ســاعتــم بــگنـجـــان در ســایه عنــایـت

این راه را نهـــایت صــورت کجــا تـــوان بسـت

کـش صد هــزار منزل بیــش است در بــدایت

هــر چنــد بـــردی آبـــم روی از درت نـتــابــم

جــور از حبـیـب خوشتــر کــز مــدعی رعایـت

عشقت رسد به فریـاد ار خود به سان حـافظ

قــرآن  ز  بــر  بـخـوانـی  در  چــارده  روایــت

***

ما همه چشمیم و تو نور ای صنم

چشم بد از روی تو دور ای صنم

روی مپوشان که بهشتی بود

هر که ببیند چو تو حور ای صنم

حور خطا گفتم اگر خواندمت

ترک ادب رفت و قصور ای صنم

تا به کرم خرده نگیری که من

غایبم از ذوق حضور ای صنم

روی تو بر پشت زمین خلق را

موجب فتنه‌ست و فتور ای صنم

این همه دلبندی و خوبی تو را

موضع نازست و غرور ای صنم

سروبنی خاسته چون قامتت

تا ننشینیم صبور ای صنم

این همه طوفان به سرم می‌رود

از جگری همچو تنور ای صنم

سعدی از این چشمه حیوان که خورد

سیر نگردد به مرور ای صنم

***

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش

هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش

میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرجست و بس

جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد

هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش

هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر

گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش

جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد

بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی

کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل

گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش

***

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

“فاضل نظری”

***

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

سعدی شیرازی

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا