متن و جملات

اشعار فروغ فرخزاد

در این پست اشعار فروغ فرخزاد، بانوی شاعر برجسته و معاصر ایران گردآوری شده تا بتوانید به راحتی ای اشعار را در فضای مجازی به اشتراک بگذارید.

 شعر زیبای عاشقانه فروغ فرخزاد

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

****

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگ های مرده هم آغوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

****

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز

آخر مرا شناختی ای چشم آشنا

چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خیالات دیرپا

متن مناسب پروفایل فروغ فرخزاد

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

به سرا پای تو لب می سودم

****

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گیریزی زمن و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

متن مناسب پروفایل فروغ فرخزاد

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

****

به خدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

اشعار کوتاه فروغ فرخزاد

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

****

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

****

فرقی ندارد

چه ساعت از شبانه روز باشد

صدایت را که می شنوم

خورشید در دلم طلوع میکند

اشعار کوتاه فروغ فرخزاد

کاش چون آینه روشن می شد

دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان به تنم می لغزید

گرمی دست نوازنده تو

****

وقتی که زندگی من

هیچ چیز نبود

هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم

باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچ کس نیست

گلچین اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

یک شب ز ماورای سیاهی ها

چون اختری بسوی تو می آیم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می آیم

گلچین اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

سر تا بپا حرارت و سرمستی

چون روزهای دلکش تابستان

پر می کنم برای تو دامان را

از لاله‌های وحشی کوهستان

****

یک شب ز حلقه‌ای که بدر کوبند

در کنج سینه قلب تو می لرزد

چون در گشوده شد، تن من بی تاب

در بازوان گرم تو می لغزد

****

دیگر در آن دقایق مستی بخش

در چشم من گریز نخواهی دید

چون کودکان نگاه خموشم را

با شرم در ستیز نخواهی دید

در چشم من گریز نخواهی دید

یک شب چو نام من بزبان آری

می خوانمت به عالم رؤیائی

بر موج‌های یاد تو می رقصم

چون دختران وحشی دریائی

شعر سپیده عشق فروغ فرخزاد

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خوابست

****

خیره بر سایه های وحشی بید

میخوزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خویش

****

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

آه گویی ز دخمه دل من روح شبگرد مه گذر کرده

****

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه تو

می دهد شکوفه چو لاله گرم نیاز

****

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله راز

ناشناسی درون سینه ی من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

اشعار زیبای عاشقانه فروغ فرخزاد

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.

برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,

آفتاب دیدگانم سرد می شد,

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

کاش چون پاییز بودم

اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.

وه  چه زیبا بود، اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند

شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی.

نغمه ی من

****

همچو آواری نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.

پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.

کاش چون پاییز بودم

****

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل « آری » و « نه » به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

****

آه، من هم زنم، زنی که دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

غزل و اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ

بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

****

ای مهربان چراغ بیاور

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

****

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد

****

از بیم و امید و عشق، رنجورم

آرامـش جاودانه، می‌خواهم

بر حسرت دل، دگر نیفزایم

آسایش بیکرانه می‌خواهم

****

گفتم

که بانگ هستی خود باشم

اما

دریغ و درد

که زن بودم

اشعار زیبای فروغ فرخزاد درباره زندگی

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو

بار دیگر تو

****

همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچکس نیست

****

من نمی خواهم
سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
نمی خواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پای رهگذرها

 نمی خواهم او بلغزد دور از من

قلب من گویی

در آن سوی زمان جاریست

شعر کوتاه از فروغ فرخزاد برای کپشن و استوری

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

***

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را

به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن

از تو چه می خواهد

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم

****

من پشیمان نیستم

از من ای محجوب من با یک من دیگر

که تو او را در خیابان های سرد شب

با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت

گفتگو کن

و به یاد آور مرا در بوسه اندهگین او

بر خطوط مهربان زیر چشمانت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا