شعر

اشعار عطار نیشابوری

عطار شاعر و عارف بزرگی در تاریخ کشور ماست. اشعار عطار نیشابوری طرفداران بسیاری داره. عطار از قدیم الایام بسیار معروف بوده به طوری که مولوی میگه هفت شهر عشق را عطار گشت، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

اشعار عطار نیشابوری

یکدیگر را شاید ار یاری کنیم پادشاهی را طلب کاری کنیم»
پس همه با جایگاهی می آمدند سر به سر جویای شاهی آمدند

****

ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماند بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی

****

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایماً بر در دل حاضر است

رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیده ی جان روی او تا بنبیند عیان

در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس

پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساخته ی کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن

تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست

دم مزن و در فنا همدم عطار باش

اشعار عطار نیشابوری

ای ز عشقت این دل دیوانه خوش
جان و دردت هر دو در یک خانه خوش

غزلیات عطار نیشابوری

خداوندا توئی دانای عالم

ز عالم برتری و از جان عالم

****

عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق؟!
باز نیابی به عقل سر معمای عشق

اشعار عطار نیشابوری

عشق تو و بلای جان، جان من و وفای تو …

****

گر قهر كنی سزاي آنم ور لطف كني سزای آنی
صد دل بايد بـه هر زمانم تا تو ببری بـه دلستانی

شعر کوتاه از عطار

برقع از ماه برانداز امشب

ابرش حسن برون تاز امشب

دیده بر راه نهادم همه روز

تا درآیی تو به اعزاز امشب

کارم انجام نگیرد که چو دوش

سرکشی می‌کنی آغاز امشب

گرچه کار تو همه پرده‌دری است

پرده زین کار مکن باز امشب

 

همچو پروانه به پای افتادم

سر ازین بیش میفراز امشب

مرغ دل در قفس سینه ز شوق

می‌کند قصد به پرواز امشب

دانه از مرغ دلم باز مگیر

که شد از بانگ تو دمساز امشب

دل عطار نگر شیشه صفت

سنگ بر شیشه مینداز امشب

****

گر بر فكني نقاب از روي جبريل شود بـه جان فشانی
كس نتواند جمال تو ديد زيرا كه ز ديده بس نهانی

****

تا جان به عشقت بنده شد، زین بندگی تابنده شد
تا دل ز نامت زنده شد، پر شد دو عالم نام دل

اشعار عطار نیشابوری

من بغیر از تو نه بینم درجهان

قادرا پروردگارا جاودان

من ترا دانم ترا دانم ترا

حق ترا کی غیر باشد ای خدا

چون به جز تو نیست در هر دو جهان

لاجرم غیری نباشد در میان

اولین و آخرین و ای احد

ظاهرین و باطنین و بی عدد

این جهان و آن جهان و در نهان

آشکارا در نهان و در عیاد

هم عیان و هم نهان پیدا توئی

هم درون گنبد خضرا توئی

در ازل بودی و باشی همچنان

تا ابد هستی و باشی جاودان…

عالمان در علم او درمانده اند

عارفان از عرف او وامانده اند

عاشقان از عشق او حیران شدند

هر دم از نوعی دگر بی جان شدند

****

عقل تو چون قطره‌ ای است مانده ز دریا جدا
چند کند قطره‌ ای فهم ز دریای عشق …

رباعیات عطار نیشابوری

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی

نرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی

وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجی

خبر تو از که پرسم که تو در خبر نیایی

اشعار عطار نیشابوری

نه نه، كه بـه جز تو كس نبيند چون جمله تويي بدين عيانی
در عشق تو گر بمرد عطار شد زنده دايم از معانی

****

ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم

نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شراب الست

ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت

ما همه زان جرعه دوست به دست آمدیم

ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت

ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک

ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت

گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق

گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم

****

تا تو را جان و دل خود خوانده‌ام
بی دل و بی جان شدم ای جان من

اشعار عطار نیشابوری

از غمت روز و شب به تنهایی

مونس عاشقان سودایی

عاشقان را ز بیخ و بن برکند

آتش عشقت از توانایی

عشق با نام و ننگ ناید راست

ندهد عشق دست رعنایی

عشق را سر برهنه باید کرد

بر سر چارسوی رسوایی

اشعار عطار درباره عشق

عشق جانان همچو شمعٖم از قدم تا سر بسوخت
مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود
آتش سوزنده بـر هم عود و هم مجمر بسوخت

****

اي هجر تو وصل جاودانی اندوه تو عيش و شادمانی
در عشق تو نيم ذره حسرت خوشتر ز وصال جاودانی

****

مجمعی کردند مرغان جهان ان چه بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند: «این زمان در روزگار نیست خالی هیچ شهر از شهریار

****

عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست

چون گذشتی از دو عالم هیچکس را بار نیست

****

از کمان ابروش چون تیر مژگان بگذرد
بر دل آید چون ز دل بگذشت از جان بگذرد

بهترین اشعار عطار نیشابوری

نگر تا ای دل بیچاره چونی

چگونه می روی سر در نگونی

چگونه می کشی صد بحر آتش

چو اندر نفس خود یک قطره خونی

زمانی در تماشای خیالی

زمانی در تمنای جنونی

اگر خواهی که باشی از بزرگان

مباش از خرده گیران کنونی

اشعار عطار نیشابوری

چومویت مشکبار آمد سفر کن
سحرگه بر صبامویی گذر کن

مرا مویی ز حال خود خبر ده
ز مویت مژده باد سحر ده

****

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

هست دل عاشقت منتظر یک نظر
تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من

****

یک دیگر را شاید ار یاری کنیم پادشاهی را طلب کاری کنیم»
پس همه ی با جایگاهی می آمدند سر بـه سر جویای شاهی آمدند

****

ز عشقت سوختم ای جان کجایی

بماندم بی سر و سامان کجایی

 

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی

نه در جان نه برون از جان کجایی

 

ز پیدایی خود پنهان بماندی

چنین پیدا چنین پنهان کجایی

 

هزاران درد دارم لیک بی تو

ندارد درد من درمان کجایی

اشعار عطار نیشابوری (منطق الطیر)

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد

****

اشعار عطار نیشابوری

بوسعید مهنه در حمام بود

قایمیش افتاد و مردی خام بود

شوخ شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد آن جمله پیش روی او

شیخ را گفتا:«بگو ای پاک جان!

تا جوانمردی چه باشد در جهان؟»

شیخ گفتا «شوخ پنهان کردن است

پیش چشم خلق نا آوردن است»

این جوابی بود بر بالای او

قایم افتاد آن زمان در پای او

چون به نادانی خویش اقرار کرد

شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد

خالقا، پروردگارا، منعما

پادشاها، کارسازا، مکرما

چون جوانمردی خلق عالمی

هست از دریای فضلت شبنمی

قایم مطلق تویی اما به ذات

وز جوانمردی ببایی در صفات

شوخی و بی شرمی ما در گذار

شوخ ما را پیش چشم ما میار

****

بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم
هرچه تو نِه‌ ای جانا، من ز جمله بیزارم

همچو شمع می‌سوزم همچو ابر می‌گریم
همچو بحر می‌جوشم، تا کجا رسد کارم…

****

ابتدای کار سیمرغ ای عجب

جلوه گر بگذشت بر چین نیم شب

در میان چین فتاد از وی پری

لاجرم پر شورشد هر کشوری

هر کسی نقشی از آن پر برگرفت

هرک دید آن نقش کاری درگرفت

آن پر اکنون در نگارستان چینست

اطلبو العلم و لو بالصین ازینست

گر نگشتی نقش پر او عیان

این همه غوغا نبودی در جهان

این همه آثار صنع از فر اوست

جمله انمودار نقش پر اوست

چون نه سر پیداست وصفش رانه بن

نیست لایق بیش ازین گفتن سخن

هرک اکنون از شما مرد رهید

سر به راه آرید و پا اندرنهید

جمله مرغان شدند آن جایگاه

بی قرار از عزت آن پادشاه

شوق او در جان ایشان کار کرد

هر یکی بی صبری بسیار کرد

عزم ره کردند و در پیش آمدند

عاشق او دشمن خویش آمدند

لیک چون ره بس دراز و دور بود

هرکسی از رفتنش رنجور بود

گرچه ره را بود هر یک کار ساز

هر یکی عذری دگر گفتند باز…

****

نگر تا ای دل بیچاره چونی

چگونه می‌روی سر در نگونی

چگونه می‌کشی صد بحر آتش

چو اندر نفس خود یک قطره خونی

زمانی در تماشای خیالی

زمانی در تمنای جنونی

اگر خواهی که باشی از بزرگان

مباش از خرده‌گیران کنونی

بهترین شعرهای عطار

هد هد آشفته دل پر انتظار در بین جمع آمد بیقرار
گفت: «ای مرغان منم بی هیچ ریب هم برید۱ حضرت۲ و هم پیک غیب

****

به سر زلف دلربای منی

به لب لعل جان‌فزای منی

 

گر ببندد فلک به صد گرهم

تو به مویی گره‌گشای منی

 

به بلای جهانت دارم دوست

گرچه تو از جهان بلای منی

 

هر کست از گزاف می گوید

که تویی کز جهان سزای منی

****

ز بس کز عشق تو در خون بگشتم
نه کفرم ماند و نه ایمان کجایی

اشعار عطار نیشابوری

ای هجر تو وصل جاودانی اندوه تو عیش و شادمانی

در عشق تو نیم ذره حسرت خوشتر ز وصال جاودانی

بی یاد حضور تو زمانی کفرست حدیث زندگانی

صد جان و هزار دل نثارت آن لحظه که از درم برانی

کار دو جهان من برآید گر یک نفسم به خویش خوانی

با خواندن و راندم چه کار است؟ خواه این کن خواه آن، تو دانی

اشعار عارفانه عطار

من کی ام؟
یک شبنم از
دریای بی‌پایان تو…

***

سلطان خویش را دانسته ام چون روم تنها چو نتوانسته ام
لیک با من گر شـما همره شوید محرم ان شاه و ان درگه شوید

****

عشق جمال جانان، دریای آتشین است
گر عاشقی، بسوزی، زیرا که راه این است …

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا