عاشقانهمتن و جملات

اشعار عاشقانه پروین اعتصامی

پروین اعتصامی، شاعر ایرانی که در دیوانش بیش از هفتاد نمونه مناظره است. در این قسمت مجموعه اشعار عاشقانه پروین اعتصامی برای شما تهیه شده است.

اشعار عاشقانه کوتاه پروین اعتصامی

گر که منظور تو زیبائی ماست

هر طرف چهرهٔ زیبائی هست

پا به هر جا که نهی برگ گلی است

همه جا شاهد رعنائی هست

****

فرصتی را که بدستست، غنیمت دان

بهر روزی که گذشتست چه داری غم

زان گل تازه که بشکفت سحرگاهان

نه سر و ساق بجا ماند، نه رنگ و شم

****

چو  آب روان خوش کن این مرز و بگذر

تو مانند آبی که اکنون به جوئی

نکو کار شو تا توانی، که دائم

نماند است در روی نیکو، نکوئی

اشعار عاشقانه کوتاه پروین اعتصامی

هر کسی را وظیفه و عملی است

رشته‌ای پود و رشته‌ای تار است

وقت پرواز، بال و پر باید

که نه این کار چنگ و منقار است

بهترین اشعار عاشقانه پروین اعتصامی

از مهر دوستان ریاکار خوشتر است

دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست

آن کیمیا که می طلبی، یار یکدل است

دردا که هیچگه نتوان یافت، آرزوست

****

ای خوشا مستانه سر درپای دلبر داشتن

دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال امدن

پیش باز عشق ائین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن

تنبیاد روی جانان اندر اذر داشتن

اشک را چون لعل پرودن بخوناب جگر

دیدهرا سودا گر یاقوت احمر داشتن

بهترین اشعار عاشقانه پروین اعتصامی

خوش آن رمزی که عشقی را نوید است

خوش آن دل کاندران نور امید است

****

هر بلائی کز تو آید نعمتی است

هر که را رنجی دهی آن راحتی است

زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

اشعار زیبای عاشقانه پروین اعتصامی

گمان میکردم ای یار دلارای

که از سعی تو باشم پای بر جای

چرا پژمرده گشت این چهر شاداب

چه شد کز من گرفتی رونق و آب

****

نخودی گفت لوبیائی را

کز چه من گردم این چنین، تو دراز

گفت، ما هر دو را بباید پخت

چاره‌ای نیست، با زمانه بساز

چاره‌ای نیست، با زمانه بساز

رهائیت باید، رها کن جهانرا

نگهدار ز آلودگی پاک جانرا

بسر برشو این گنبد آبگون را

بهم بشکن این طبل خالی میانرا

****

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن

همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

شعرهای عاشقانه و ناب پروین اعتصامی

رمز خلقت، بما نگفت کسی

این حقیقت، مپرس ز اهل مجاز

کس، بدین رزمگه ندارد راه

کس، درین پرده نیست محرم راز

کس، درین پرده نیست محرم راز

بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت

سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت

مهر بلند، چهره ز خاور نمی نمود

ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت

آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک

فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت

****

ای دوست، مجازات مستی شب

هنگام سحر، سستی خمار است

آنکس که از این چاه ژرف تیره

با سعی و عمل رست، رستگار است

****

سیر یک روز طعنه زد به پیاز
که تو مسکین چه‌قدر بدبویی
گفت : از عیب خویش بی‌خبری
زان ره، از خلق عیب می‌جویی

شعرهای عاشقانه و ناب پروین اعتصامی

روشنی اندوز که دل را خوشی است

معرفت آموز که جان را غذاست

پایهٔ قصر هنر و فضل را

عقل نداند زکجا ابتداست

پردهٔ الوان هوی را بدر

تا بپس پرده ببینی چهاست

اشعار زیبای پروین اعتصامی

با قضا، چیره زبان نتوان بود

که بدوزند، گرت صد دهن است

دل پاکیزه، بکردار بد آلوده مکن

تیرگی خواستن، از نور گریزان شدن است

****

بی رنج، زین پیاله کسی می نمی‌خورد

بی دود، زین تنور بکس نان نمی دهند

تیمار کار خویش تو خودخور، که دیگران

هرگز برای جرم تو، تاوان نمی دهند

****

 گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی

جز سرزنش و بد سری خار، چه دیدی

ای لعل دل افروز، تو با اینهمه پرتو

جز مشتری سفله، ببازار چه دیدی

رفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت

غیر از قفس، ای مرغ گرفتار، چه دیدی

****

ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

زیراک جستن دل مسکینان

شایان سعادتی است توانا را

****

نه کسی می کند مرا یاری

نه رهی دارم از برای فرار

نه توان بود بردبار و صبور

نه فکندن توان ز پشت، این بار

خواری کس نخواستم هرگز

از چه رو، کرد آسمانم خوار

اشعار زیبای پروین اعتصامی

نتوان بود با فلک گستاخ

نتوان کرد بهر گیتی ناز

سوی مخزن رویم زین مطبخ

سر این کیسه، گردد آخر باز

اشعار زیبای پروین اعتصامی

برویم از میان و دم نزنیم

بخروشیم، لیک بی آواز

این چه خامی است، چون در آخر کار

آتش آمد من و تو را دمساز

****

روز بگذشته خیالست که از نو آید

فرصت رفته محالست که از سر گردد

کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود

پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد

زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش

نیست امید که همواره نفس بر گردد

****

بدرازی و گردی من و تو

ننهد قدر، چرخ شعبده‌باز

هر دو، روزی در اوفتیم بدیگ

هر دو گردیم جفت سوز و گداز

****

داد و ستد زمانه چون بود
ای دوست، چه دادی و گرفتی

اینجا اثری ز رفتگان نیست
چون شد که تو ماندی و نرفتی

اشعار پروین اعتصامی برای عشق

در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی

کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی

ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای

هر جا که می رسیم تو با ما چه می کنی

خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم

بنگر به روز تجربه تنها چی میکنی

****

اشعار پروین اعتصامی برای عشق

گوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنج

دست هرگز نتوان برد بچوگانش

****

فضل است چراغی که دلفروزست

علم است بهاری که بی خزانست

****

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

****

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و هم عرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

بهترین اشعار پروین اعتصامی

مشو خودبین، که نیکی با فقیران

نخستین فرض بودست اغنیا را

ز محتاجان خبر گیر، ای که داری

چراغ دولت و گنج غنا را

بوقت بخشش و انفاق، پروین

نباید داشت در دل جز خدا را

****

فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد

بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد

ز قفای من و تو، گرد جهان را بسیار

دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد

****

فردا ز تو ناید توان امروز

رو کار کن اکنون که وقت کار است

رو کار کن اکنون که وقت کار است

به جرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ

هزار قرن در آغوش خاک باید خفت

خوش آن کسی که چو گل، یک دو شب به گلشن عمر

نخفت و شبرو ایام هر چه گفت، شنفت

اشعار بلند عاشقانه پروین اعتصامی

گر چه در زحمتیم، باز خوشیم

که بما نیز، خلق راست نیاز

دهر، بر کار کس نپردازد

هم تو، بر کار خویشتن پرداز

چون تن و پیرهن نخواهد ماند

چه پلاس و چه جامهٔ ممتاز

ما کز انجام کار بی‌خبریم

چه توانیم گفتن از آغاز

***

ای مرغک خرد، ز اشیانه

پرواز کن و پریدن آموز

تا کی حرکات کودکانه

در باغ و چمن چمیدن آموز

رام تو نمی‌شود زمانه

رام از چه شدی، رمیدن آموز

مندیش که دام هست یا نه

بر مردم چشم، دیدن آموز

شو روز بفکر آب و دانه

هنگام شب، آرمیدن آموز

****

شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:

برای خاطر بیچارگان نیاسودن

بکاخ دهر که آلایش است بنیادش

مقیم گشتن و دامان خود نیالودن

همی ز عادت و کردار زشت کم کردن

هماره بر صفت و خوی نیک افزودن

ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن

برای خدمت تن، روح را نفرسودن

برون شدن ز خرابات زندگی هشیار

ز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن

رهی که گمرهیش در پی است نسپردن

دریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا