شعر

گلچین بهترین اشعار درباره حسادت

در این پست چندین شعر حسادت خدمتتون آماده کنیم که می توانید آن ها را مطالعه کنید در مورد حسادت از شاعرهای بزرگ ایرانی.

گلچین غزل و رباعی با موضوع حسادت

من حسادت می‌کنم حتی به تنها بودنت

من به فرد رو به رویی، لحظه خندیدنت

 

من به بارانی که با لذت نگاهش می‌کنی

یا نسیمی که رها می‌چرخد اطراف تنت

 

من حسادت می‌کنم حتی به دست گرم آن

شال خوشرنگی که می‌پیچد به دور گردنت

 

وقتی انگشتان تو در گیسوانت می‌دود

من به رد مانده از این جور سامان دادنت

 

اینکه چیزی نیست، گاهی دل حسادت کرده به

عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت

 

هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت

من حسادت می‌کنم حتی به قلب دشمنت

 

کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه

پلک‌هایش روی هم می‌رفت وقت دیدنت

***

من به فرد رو به رویی، لحظه خندیدنت

من به بارانی که با لذت نگاهش می‌کنی

یا نسیمی که رها می‌چرخد اطراف تنت

من حسادت می‌کنم حتی به دست گرم آن

شال خوشرنگی که می‌پیچد به دور گردنت

وقتی انگشتان تو در گیسوانت می‌دود

من به رد مانده از این جور سامان دادنت

اینکه چیزی نیست، گاهی دل حسادت کرده به

عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت

هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت

من حسادت می‌کنم حتی به قلب دشمنت

کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه

پلک‌هایش روی هم می‌رفت وقت دیدنت

الهام نظری

***

رشک می‌بردند شهری بر من و احوال من
کرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من
طایری بودم من و غوغای بال افشانیی
چشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال من

وحشی بافقی

شعر حسادت

شعر در مورد حسادت

بعضی ها وقتی خوشحالی ، کنارت نیستند،

چون حسودند.

وقتی غمگینی در آغوشت نمیگیرند،

چون خوشحالند.

وقتی مشکل داری به ظاهر همدردند،

در واقع بی خیال تو هستند.

اما وقتی مشکل دارند،

با تو خیلی مهربانند.

***

چون موی شدم ز رشک پیراهن تو

وز رشک گریبان تو و دامن تو

کاین بوسه همی دهد قدم‌های تو را

وآن را شب و روز دست در گردن تو

سنایی

***

من حسادت می‌کنم حتی به تنها بودنت
من به فرد رو به رویی، لحظه خندیدنت
من به بارانی که با لذت نگاهش می‌کنی
یا نسیمی که رها می‌چرخد اطراف تنت
من حسادت می‌کنم حتی به دست گرم آن
شال خوشرنگی که می‌پیچد به دور گردنت
وقتی انگشتان تو در گیسوانت می‌دود
من به رد مانده از این جور سامان دادنت
اینکه چیزی نیست، گاهی دل حسادت کرده به
عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت
هیچکس‌ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت
من حسادت می‌کنم حتی به قلب دشمنت
کاش هرکس غیر من،‌ای کاش حتی آینه
پلک‌هایش روی هم می‌رفت وقت دیدنت

شعر در مورد حسادت زنانه

‏من آدم خوش‌بختی هستم…

چون نه به خوشبختی دیگران حسودی می‌کنم

و نه از دیدن بدبختی دیگران لـذت می‌برم!

شعر حسادت

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو

تا با تو چرا رود به گرمابه فرو

آن در سر زلف تو چرا آویزد

وین بر کف پای تو چرا مالد رو

***

چون موی شدم ز رشک پیراهن تو

وز رشک گریبان تو و دامن تو

 

کاین بوسه همی دهد قدم‌های تو را

وآن را شب و روز دست در گردن تو

شعر در مورد حسادت عاشقانه

دخترا حسود میشن….

چون میدونن دخترای دیگه چه کارایی میتونن بکنند 🙂

پسرا غیرتی میشن….

چون از نگاه بقیه پسرا خبر دارن 🙂

شعر حسادت

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الاّ بر آنکه دارد با دلبری وصالی

***

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو

تا با تو چرا رود به گرمابه فرو

آن در سر زلف تو چرا آویزد

وین بر کف پای تو چرا مالد رو

شعر در مورد حسادت آدم

حسودی ام می شود

به لباس‌هایت،

که هر روز تو را در آغوش می گیرند!

***

من کیستم از خویش به تنگ آمده‌ای

دیوانه با خرد به جنگ آمده‌ای

 

دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت

نالیدن پای دل به سنگ آمده‌ای

شعر حسادت

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای

دیوانه با خرد به جنگ آمده ای

دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت

نالیدن پای دل به سنگ آمده ای

حسادت در اشعار سعدی

بخت این کند که رای تو با ما یکی شود
تا بشنود حسود و بر او ناوکی شود

.+.+.

منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش

آرزو می کندم در همه عالم صیدی
که نباشند رفیقان حسود انبازم

چشم که بر تو می کنم چشم حسود می کنم
شکر خدا که باز شد دیده بخت روشنم

خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری
مهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری

دوست تا خواهی به جای ما نکوست
در حسودان اوفتاد آوارگی

 

***

من که بر دیده خود رشک برم چون بینم
که ببیند رخ تو دیده کوته‌ نظری؟

عراقی

***

اگه چشمام کبودن فقط واسه اینه که آدما حسودن

هر موقع که نبودم پشتم زدن , منو تو دل تو کشتن فقط

تعریفاشون از صدتا فحش بدترن

فهمیدم که خودیا از همه دشمنترن

منو پیچیدنو خودشون به سمتت اومدن

اونا که فکر میکردم از همه خوش قلب ترن

شعر کوتاه در مورد حسادت

اگه چشمام کبودن فقط واسه اینه که آدما حسودن

هر موقع که نبودم پشتم زدن , منو تو دل تو کشتن فقط

تعریفاشون از صدتا فحش بدترن

فهمیدم که خودیا از همه دشمنترن

منو پیچیدنو خودشون به سمتت اومدن

اونا که فکر میکردم از همه خوش قلب ترن

شعر حسادت

من کیستم از خویش به تنگ آمده‌ای

دیوانه با خرد به جنگ آمده‌ای

دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت

نالیدن پای دل به سنگ آمده‌ای

*

در بزم تو ای شوخ منم زار و اسیر

وز کشتن من هیچ نداری تقصیر

با غیر سخن گویی کز رشک بسوز

سویم نکنی نگه که از غصه بمیر

***

حسودی‌ام می‌شود

به خیابان‌ها و درخت‌هایی،

که هر صبح

بدرقه‌ات می‌کنند

شعر در مورد حسادت زیاد

وقتی می شود دقایق عمرت را با آدم های خوب بگذرانی.

چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایی کنی

که یا دل های کوچک شان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های بچه گانه اند؟

یا مدام برای نبودنت،

برای خط زدنت

 تلاش می کنند؟!

***

کنارم که باشی…

خورشید هم به بودنت..

حسادت خواهدکرد..

دیگر..

ماه را..

نمی دانم..!

شعر حسادت

من که بر دیده خود رشک برم چون بینم

که ببیند رخ تو دیده کوته‌نظری؟

عراقی

.

شعر حافظ در مورد حسادت

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

.+.+.

حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد

.+.+.

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

.+.+.

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

.+.+.

بیار ساغر در خوشاب ای ساقی
حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر

.+.+.

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

.+.+.

بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم

.+.+.

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

.+.+.

بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر یار مهربان داری

***

آن چنان صبورانه عاشقت شدم

و زیر درگاه خانه‌ات،

به انتظار گردش چشمانت نشسته‌ام

که نسیم هم حسودی می‌کند

***

به زندگی دیگران حسادت نکنید

زندگی ها ازبیرون زیبا دیده میشه

شعر کودکانه در مورد حسادت

چه حالی داره

یکی انقدر دوستت داشته باشه

که بقیه

بهت حسودی کنن

شعر حسادت

خبر او ز کسی جستم و گفتا دیدم
سوخت از رشک دلم کاش نمی‌ پرسیدم

***

گر ماه لاله‌گونش تابد به نرگس و گل

گلزار پای تا سر از رشک خار گیرد

تک بیت های ناب درباره حسادت

گر ماه لاله گونش تابد به نرگس و گل

گلزار پای تا سر از رشک خار گیرد

عطار

***

این همه حسود بودم و نمی دانستم؟!؟

به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت میکنند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد

شعر حسادت

به تمام ایستگاه های شهر حسودی میکنم!

آنها لحظه ای تو را

بی هیچ احساسی در آغوش میگیرند!

اما من تو را با این همه احساس

از دست داده ام…

شعر حسادت از مولانا

آنکس که نظر کند به چشم مستش
از رشک دعای بد کنم پیوستش
وآنکس که به انگشت نماید رخ او
گر دسترسم بود ببرم دستش

.+.+.

کار همه محبان همچون زرست امشب
جان همه حسودان کور و کرست امشب

.+.+.

گویم سخن و زبان نجنبانم
چون گوش حسود در کمین باشد

.+.+.

آن ماه دو هفته در کنار آید
وز غصه حسود ممتحن گردد

.+.+.

وصف آن مخدوم می‌کن گر چه می‌رنجد حسود
کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود

.+.+.

در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش
آن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود

.+.+.

رغم حسودان دین کوری دیو لعین
کحل دل و دیده در چشم مرمد رسید

***

شب ها آرام بغلم کن
آنچنان آرام که، ثانیه ها
همه حسادت کنند
آغوش تؤُ دنیای آرامش منه.

***

چو چیره گردد بر دل مرد رشک

یکی دردمندی بود بی پزشک

*

هر آنکس که دل تیره دارد ز رشک

مر آن درد را دور باشد پزشک

که رشک آورد آز و گرم و گداز

دژ مطلع دیوی بود دیرساز

فردوسی

شعر درباره حسادت عاشق

به تمام ایستگاه های شهر حسودی میکنم!

آنها لحظه ای تو را

بی هیچ احساسی در آغوش میگیرند!

اما من تو را با این همه احساس

از دست داده ام…

شعر حسادت

نخواهم بگذرد سوی چمن باد از سر کویش

مبادا بوی او گیرد گل و غیری کند بویش

بافقی

***

حسودی ام می شود

به همه چیز؛

به همه کس…؛

به کسانی

که سال‌هاست

در کنار تو زندگی می کنند!

می بینی؟

دوریت آنقدر دیوانه ام کرده

که هیچ تیمارستانی قبولم نکند!

شعر درباره حسادت در عشق

این همه حسود بودم و نمی دانستم؟!؟

به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت میکنند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد

به همه شان حسادت میکنم

من آنقدر عاشقم که به طبیعت بدبینم

طبیعت پر از نفس های آدمهاست

که مرا وادار می‌کند حسادت کنم

به تو و رویای نداشته ام…….

شعر حسادت

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

*

خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

گر ماه مهرپرور من در قبا رود

*

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

حافظ

***

اگه چشمام کبودن فقط واسه اینه که آدما حسودن

هر موقع که نبودم پشتم زدن , منو تو دل تو کشتن فقط

تعریفاشون از صدتا فحش بدترن

فهمیدم که خودیا از همه دشمنترن

منو پیچیدنو خودشون به سمتت اومدن

اونا که فکر میکردم از همه خوش قلب ترن

شعر سعدی در مورد حسود

حسودی ام می شود

به همه چیز؛

به همه کس…؛

به کسانی

که سال‌هاست

در کنار تو زندگی می کنند!

می بینی؟

دوریت آنقدر دیوانه ام کرده

که هیچ تیمارستانی قبولم نکند!

***

حسادت میکنم
به گام های بی خبر انهایی که
در کوچه پس کوچه های زندگیشان..
آرام و بی دغدغه قدم بر میدارند
آن زمان که من در عمق گودال زمان…
دست بر گریبان صخره های سخت حادثه میشوم
حسادت میکنم به انهایی که،
آیینه ی بودنشان
گرد و غبار دور جدایی و تنهای نمیگیرد، هرگز
این چنان، چون آیینه ی بودن من،
که دست خوش هزاران رنگ و بوی رفته میشود

شعر حسادت

هرگز حسد نبردم بر سِمَتی و اقتصادی

الاّ بر آنکه دارد با دلبری وصالی

شعر آدمای حسود

دانی کدام خاک بر او رشک می‌ برم
آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست

سعدی

***

من که بر دیده خود رشک برم چون بینم

که ببیند رخ تو دیده کوته‌نظری؟

 

عراقی

***

چو چیره شود بر دل مرد رشک

یکی دردمندی بود بی‌پزشک

 

*

 

هر آنکس که دل تیره دارد ز رشک

مر آن درد را دور باشد پزشک

 

که رشک آورد آز و گرم و گداز

دژ آگاه دیوی بود دیرساز

 

فردوسی

شعر حسادت جدید

گر غیر تو ماه باشد ای جان
بر غیر تو نیست رشک ما را

مولوی

شعر حسادت

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

*

خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

گر ماه مهرپرور من در قبا رود

*

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

حافظ

***

حسودی ام می شود

به پرنده ها

همین که هر روز سفره ی مهربانی ات را

برای گنجشکهای عصرانه تکان می دهی!

به باران اشاره می کنی

به پرنده ی روی شاخه

شعر طنز درباره حسادت

حسودی ام می شود

به لباس‌هایت،

که هر روز تو را در آغوش می گیرند!

***

رشک برم کاش قبا بودمی

چونک در آغوش قبا بوده‌ای

*

گر غیر تو ماه باشد ای جان

بر غیر تو نیست رشک ما را

مولوی

***

 پیش روی خود مرا بنشان بر آتش چون سپند

تا بسوزم خویشتن را کوری چشم حسود

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا